56 - دلاور مرد آگاهى از ديار ديمامه


طفيل بن عمرو از اهالى يمامه (341) بود، در آغاز بعثت ، در سفرى به مكه آمد و جريان پيامبر (صلى الله عليه وآله ) و دعوت او، كارشكنى كافران را شنيد، طفيل شخص دورانديش و شاعر و خوش فهم بود، با خود گفت : به حضور محمد (صلى الله عليه وآله ) بروم و از نزديك سخنش را بشنوم ، ببينم چه مى گويد:
ولى مشركان اجازه نزديك شدن به محمد (صلى الله عليه وآله ) را نمى دادند، طفيل به شرط اينكه گوشهايش را با پنبه محكم بگيرد، تا صدايى نشنود، وارد مسجد الحرام گرديد. و به حضور محمد (صلى الله عليه وآله ) رفت و از آن جا كه خدا مى خواست ، چند جمله از سخن آنحضرت را شنيد.
خودش مى گويد بقدرى اين چند جمله ، شيرين بود كه هرگز چنين سخنى نشنيده بودم .
سرانجام او در همان سفر، در خانه به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله ) رسيد و گفتار ديگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را شنيد و گم شده اش را يافت و مسلمان گرديد، او اشعارى در اين مورد سرود كه از جمله آنها اشعار زير است :
يحذرنى محمدها قريش
و ما انا بالهيوب لدى الخصام
فقام الى المقام وقمت منه
بعيدا حيث انجو من ملام
واسمعت الهدى وسمعت قولا
كريما ليس من شجع الانام
و صدقت الرسول و هان قوم
على رموه بالبهت العظام
مشركان قريش مرا از محمد (صلى الله عليه وآله ) بر حذر مى دارند، و من هنگام نزاع ، ترسو نيستم .
او پيامبر كنار مقام (جوار كعبه ) بود، و من دورا دور او را مى نگريستم ، و كم كم - براى نجات از سرزنش كننده - خود را به محمد (صلى الله عليه وآله ) رساندم ، راه هدايت را دريافتم و سخن بلند معنايى از او شنيدم ، كه شجاعان را ياراى گفتن (يا شنيدن آن سخن در آن شرايط سخت نيست .
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را تصديق نمودم ، هر چند مرا هدف تهمت هاى ناجوانمردانه قرار دادند.
طفيل به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) عرض كرد: از خداوند بخواه تا نشانه اى بر صدق گفتارم قرار دهد، و در پرتو آن ، قوم خود، (قبيله دوس ) را به اسلام جذب كنم .
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) از خدا خواست كه براى او علامتى قرار دهد.
طفيل به سوى وطن بازگشت همينكه بالاى تپه اى كه نزديك قبيله دوس بود رسيد، نورى در سر تازيانه اش ظاهر شد كه مانند چراغ مى درخشيد.
طفيل وقتى به وطن رسيد، مردم را دعوت به اسلام كرد، نخست خانواده و بستگانش به اسلام گرويدند، طفيل به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله ) در كه و سپس مدينه رفت و آمد مى كرد و در جنگ خندق كه رد سال پنجم هجرت واقع شد با جمعيتى از خاندانش در حدود هشتاد نفر به مدينه آمده و در جنگ ، بيارى مسلمانان شتافتند.
و خودش در جنگ بدر و احد، شركت نمود، و در فتح مكه به تقاضاى خودش ، از طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله ) مامور ويران كردن و آتش زدن بتخانه ذى الكفين و شكستن بتهاى آن گرديد و با شجاعت اين ماموريت را انجام داد.
از آن جا كه شاعر بود، وقتى كه بتها را مى شكست : اين اشعار را سروده و مى خواند:
يا ذا الكفين لست من عبادك
ميلادنا اقدم من ميلادك
انا حشوت النار فى فوادك
يعنى : اى بت ذوالكفين من از پرستش كنندگان تو نيستم ، چرا كه تاريخ تولد ما جلوتر از پيدايش تو است ، اكنون شكم تو را پر از آتش مى كنم .
او همچنان در مدينه بود، تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رحلت كرد، بعد از آنحضرت جزء سپاهيان اسلام براى سركوبى مرتدين نجد رفت و جنگيد، و سپس به يمامه رفت و در آنجا دار دنيا را وداع گفت . (342)